|
نوشته شده در تاريخ 88/06/26 توسط تصویر
|
بنام خدا
تا یادم نرفته چند تا از فیلمهایی که امروز دیدم را مرور می کنم: به مناسبت روز سینما امروز در فرهنگسرای مهر شاهرود به همراه چند تا از خاطره انگیزترین دوستان همشهری ام چند تا فیلم کوتاه خوب را دیدیم. "توپ" اولین فیلم کوتاه را در روسیه ساخته بودند، یک فیلم کوتاه درباره تنهایی آدم ها. پسربچه ای روسی توپش از راه پله می افتد پایین؛ به دنبال توپ در پایین راه پله های ساختمان دوستش را آنجا پیدا می کند که زخمی افتاده است. لکه های خون روی قلب دوستش است. هیچ کس را در آپارتمان پیدا نمی کند که به صحبت هایش گوش دهد. دوستش را کشان کشان به بیرون ساختمان می برد و با توپش شیشه ساختمان را می شکند تا به کمک او بیایند، اما باز هم کسی بیرون نمی آید. به طعم خاک از آقای شاه حسینی درباره عشق بود. عشق در روستا. شوهرش را سر دعوای نوبت آب زمین می کشند. اما تا همیشه به یاد او می ماند و بچه اش را زیر باران بزرگ می کند. آب نماد زایندگی و رویش است. جوی آب را برویشان بستند. باران گرفت! به نظرم اول فیلم بهتر بود که با همان بازی قشنگ پاهای برهنه مرد و زن در آبراهه زمینشان شروع می شد. تا این قسمت از فیلم به نظرم نکته مهم یا زیبایی برای شروع در فیلم نبود. نشانه سازی با آینه و آب و ... هم از نکات قابل توجه در این کار بود. اما فیلم سوم خیلی چشم من را گرفت، جواد امامی با اثر افتخارانگیز "روایت مرگ نازلی به زبان عاشق جن گیر" . کارهای جدید به نظر من همیشه خوب هستند. من که واقعا فکر کردم که این کار یک مستند است! به جرات می توانم بگویم که این یکی از بهترین فیلم های جنگ ایران است که من آن را تا بحال دیده ام. پسر تقریبا سی چهل ساله ژنده پوشی که از دنیای آدم ها دور زندگی می کند، از ظلم های مردمی می گوید که از سادگی او سواستفاده کرده اند و عشق او را ازش ربوده اند. روزگار درازی را در تهجد و درویشی به دور از مردم در فضای تاریکی گذرانیده است. او به نظر خودش به معنای اسم اعظم الهی پی برده است. می خواهد انتقام نازلی از دست رفته اش را از برادرهای نازلی بگیرد: " این سه تا قبر را می بینی؟ اینجا کنده ام برای سه تاشونه.....داد می زند محمود! این قبر توئه..... من از اسم اعظم که بلدم استفاده می کنم میارمشون همین توو!.....قبرشون را اینجا کنده ام بعدش هم رویش شاشیده ام تا آمرزیده نشوند..... بیشتر دوست داشتم کمی در مورد این فیلم مثلا با بهزاد حرف می زدم تا اینکه اینجا چیز بنویسم. بازی بازیگر خوب این کار به نظر من .... (معرکه بود) "The Shining" "تلالو" که شروع شد ترجمه انگلیسی اش را که دیدم به یاد کوبریک افتادم! تصویر برداری داخل آب ابتدای فیلم از غرق شدن پسربچه کار خوبی بود. زاویه نگاه از بالا در سراسر فیلم مثل یک نگاه آسمانی به مرگ است. پسربچه را که داخل قبر می گذارند دوربین داخل قبر است. سنگ بتونی را که رویش می گذارند و خاک می آید آدم می ترسد! اما آن غرش های مهیب کمی اغراق شده و تصنعی است. "تاج خروس" باز هم درمورد عشق بود. گوینده تبلیغات بازرگانی وقتی همسرش برایش آب جوش می آورد که صدایش باز شود روی خوب شدن صدایش به نظرم زیاد تاکید شده است، قصه آن پیرزنه که رفتند برایش سیگار بخرند هم به نظرم خوب داخل داستان اصلی جفت و جور نشده بود. اصلا عنوان فیلم هم گنگ بود. برای آقا کیا چرا گل تاج خروس خریده بودند؟ نمی دانم شاید هم من فیلم را خوب ندیدم. خوب وقتی بخواهی دو ساعت چند تا فیلم کوتاه را مسلسل وار ببینی نتیجه همین می شود دیگر. البته سینما جوان هم تقصیری ندارد آن ها هم معذوریت های خودشان را دارند. اگه بخواهند بعد از هر فیلم نقد و بررسی بگذارند به غیر از دعوا مرافه و زحمت دعوت از کارشناس یا کارشناسان احتمالی، آخرش بیشتر از دوتا فیلم هم شاید نرسیم ببینیم. وقتی سالی یکبار جشنواره است، شاید خیلی فیلم ها را بچه ها حیفشان بیاید که از برنامه حذف کنند. از این ها گذشته تازه اسم نقد و بررسی که بیاید بعضی از دوستان به هر دلیلی اصلا فیلم ها را هم بی خیال می شوند. فیلم آخر اسم سختی داشت، نام یک ستاره که در آسمان در یک تناوب طولانی مدت زمانی، تنها یک بار دیده می شود (اگر تا پیدا کردن اسمش ننویسم ممکن است دیگر ننویسم). ساختار تصاویر فیلم چندتایی بود. توامان چند صحنه تصویربرداری را با هم می دیدیم. مثل مکالمات تلفنی در برخی آثار قدیمی که کارکرد این نوع نمایش چندگانه فکر می کنم تا مدت ها بسیار نادر شده بود. موضوع از این قرار است که یک زن که لباس عروس به تن دارد در حیاط فضای سبز یک تالار پذیرایی روی زمین افتاده است، انگار که از جایی زمین خورده باشد. مردی با عروس مشغول صحبت می شود: (آکسسوآر قرمز است) - چیه؟ چرا لباسات گلیه؟ این گل های مسخره چیه که به سرت زدی؟ تو که می دونی من از رنگ قرمز متنفرم! مرد به کنار ساحل می رود. در پلان بعدی عروس با مرد دیگری صحبت می کند: - تو که نبودی احسان را دیدم. یک جوری صحبت می کرد انگار که من عروس اون هستم.... راستی حلقه ام را هم گم کرده ام. - حلقه ات که پیش من است. پلان بعدی، دو مرد با همدیگر در کنار دریا صحبت می کنند: - ما را با هم اشتباه گرفته بود. فکر می کرد که من داماد او هستم. - تو هم که بدت نمی آید!... عروس در ایوان̗ تالار مشغول عوض کردن گل های قرمز با گل های زرد رنگ است. آکسسوار هم همه زرد می شوند... یک گلدان از پشت بام روی ایوان می افتد و عروس هم می افتد روی زمین. حلقه ازدواج از دستش می افتد روی زمین ... در پلان های بعد صحنه های گفت و گوی مردها با عروس عوض می شود. اول مرد دوم با عروس صحبت می کند: - چرا لباست گلیه؟ این گل ها را چرا به سرت زدی؟ تو که می دونستی من از رنگ زرد خوشم نمی آد! و ماجرا تکرار می شود... - ا ̗ من حلقه ام را هم نمی دونم.. گم کرده ام... - حلقه ات که دست منه! . . . در درباره الی هم خیلی درباره عدم صداقت در جامعه یا کمرنگ شدن اعتماد و سرمایه اجتماعی صحبت کردیم. همان حرف ها اینجا هم مطرح است. البته در زمانی کوتاهتر اما همچنان با بیانی زیبا. هر دو مرد با ادعای به اینکه حلقه نامزدی تو دست من است، می خواهند تظاهر به داماد بودن کنند. عنوان انتخاب شده برای فیلم، نام ستاره ای است که هر چند وقت یکبار در آسمان ظاهر می شود. احسان وقتی که از ملاقات مرد دیگر با عروسش باخبر می شود می گوید: "تو هم که بدت نمی آد!" اگر واقعا در جامعه ای که روزگاری سنت های ملی و مذهبی شان منزلت یکتایی را برای سنت مذهبی ازدواج قائل بودد عروس ها در تشخیص همسرشان به سرگیجه بیفتند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ این آن اتفاقی است که مولف این اثر قصد دارد تا ما را متوجه آن سازد. انشاالله نقد برخی از فیلم های منتخب را بعدا آپ می کنم. |
|