تبليغاتX
حلقه نقد فیلم
 
نوشته شده در تاريخ 85/03/17 توسط  |

بیمار انگلیسی

بیمار انگلیسی

شناسنامه

کارگردان: آنتونی مینگلا

تهیه کننده: سال زینتز

نویسنده :

         مایکل اونداتج (داستان)

          آنتونی مینگلا

موسیقی: گابریل یارد

هنرپیشگان :

          رالف فینس

          ژولیت بینوش

          ویلیام دافو

          کریستین اسکات توماس

عرضه کننده: میراماکس فیلم ( (Miramax Films

تاریخ عرضه:  نوامبر  ۱۹۹۶

داستان

در خلال جنگ جهانی دوم خلبانی (رالف فینس) دچار حادثه میشود و در شمال آفریقا سقوط می‌کند و به علت جراحتهای هولناکی که برداشته به نیروهای متفقین در ایتالیا تحویل داده میشود در آنجا پرستاری (ژولیت بینوش) اورا در صومعه ای در ایالت توسکانی بستری و از او مراقبت می‌کند تا ...

جوایز :

        برنده جایزه اسکار بهترین فیلم

          برنده جایزه اسکار بهترین کارگردان

          برنده جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری

          برنده جایزه اسکار بهترین تدوین

          برنده جایزه اسکار بهترین موسیقی

          برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن

         نامزد ۸ جایزه اسکار

نوشته شده در تاريخ 85/03/15 توسط حلقه نقد فیلم |

نقدی بر بیمار انگلیسی

نظام سینمایی هالیوود پر ابهام و عجیب می نمایاند . گاها فیلم های برجسته ی هنری که اتفاقا با اقبال عمومی هم روبرو هستند ازسوی گردانندگان هالیوود با بی مهری روبرو می شود و درست در نقطه ی مقابل با اعطای 7 اسکار به فیلمی چون بیمار انگلیسی تامل انسان را بیش از پیش بر می انگیزد .

اگر با این پیش زمینه که فیلم برنده ی 7 اسکار بوده نظاره گر فیلم باشیم شاید بتوان گفت متوجه نوعی انحراف در اعطای جایزه ی اسکارخواهیم شد . هر چند که این فیلم در حد یک اثر نازل و از رده خارج نیست اما در برابر جوایزی که این فیلم دریافت کرده به واقع علامت سوال است . از دلایل این امر عدم ارائه ی یک اثر بدیع از سوی کمپانیهای مشهور در آن برهه ی زمانی را ذکر می کنند.

درون مایه ی فیلم عشق است اما نه یک عشق پاک بلکه هوس آلود وافسارگسیخته . همه ی ما متوجه این اصل خواهیم شد و با داستان همراه می شویم .

اما در خلال روایت فیلم حواشی تامل برانگیزی وجود دارد که شاید در لحظه هرگز مورد توجه قرار نگیرد و پنداشته شود که اثر گذاری آن کمتر از پیام اصلی فیلم است . اما به واقع روح و ضمیر انسان ناخودآگاه متاثر از حتی کم رنگ ترین تصاویر قرار میگیرد و در گذر زمان حساست و تاثیر پذیری خود را نشان خواهد داد .

فیلم با یک موسیقی فوق العاده زیبا به معنی آنچه که در خدمت فیلم است شروع می شود . شاید بتوان گفت تنها برجستگی هنری بیمار انگلیسی که شایسته ی تقدیر هم بوده فضا سازی شنیداری بوده که موسیقی به نحو احسن انجام داده .

به طور خاص در آغاز فیلم شنونده ی یک موسیقی وهمناک و خوف انگیزهمراه با معرفی قبایل بدوی و بیابان نشین هستیم . در ادامه دیگر به تصویرسازی منفی از افراد بیابان نشین (که ظاهرا مسلمان هم هستند )نیست . چراکه ما انذار موسیقی را پذیرفته ایم و حال فی المثل اگر یکی از این افراد اذانبگوید نگاه ما چگونه خواهد بود ؟ ما ا زآنها گریزانیم !...

از دیگر نیرنگ های فیلم ایجاد فرصتی برای قیاس بین یک پرستار مسلمان با غیر است . حنا پرستار غیر مسلمان فداکار از خود گذشته و عاشق کارش است که در تمامی طول فیلم شاهد مشقاتی که او در راه انجام وظیفه متحمل می شود هستیم و او را به واسطه ی نوع دوستی اش می ستاییم . او حتی مادرانه برای بیمار نیمه جان خود قصه می گوید . اما حضور پرستار مسلمان  لحظه ای است . به بازداشتگاهی وارد می شود . به محض ورود او صدای تیری از بیرون شنیده می شود و شاید کسی کشته می شود . در این حضور محدود حتی احکام اسلام مورد نقد و شاید تمسخر واقع می شود و او با سکوت خود در واقع محکوم شده است . او که حرفی برای گفتن ندارد مجری حکم قرار میگیرد و بی رحمانه انگشت مجرم را قطع می کند .

این یک پوزخند هالیوودی است از اینکه بار دیگر توانسته اسلام را آنطورکه خود می خواهد وصف کند .

اما هالیوود تنها اسلام را نشانه نرفته و بلکه            نقد فیلم                

عناد واقعی آن با دین است و این دین است

که مورد هجمه ی هالیوودی قرار گرفته است

که این اصل منطبق بر خط مشی ها و برنامه

های گردانندگان این نظام هزار چهره است .

پروتکل های صهیونیست ها سرشار از برنامه

های ضد دین است که به انحاءگوناگون اجرا

می شود و چه ابزاری تاثیر گذارتر از تصویر آن هم

از جنس هالیوودی .

غرض از این مقدمه آشکار سازی جلوه های پنهان

فیلم است که ما به واقع در جریان آن قرار نداریم

چرا که اصل داستان چیز دیگری است وما سوار

بر داستان و همراه با قصه غافلانه از این تصویر ها

میگذریم و بی صبرانه منتظر روایت اصل داستان

می مانیم اما روحمان گرفتار یک مسخ شدگی

نا خواسته است .

حنا که از مصیبت هایی که بر او رفته به

ستوه آمده  زیر لب نقد فیلممی گوید : من نفرین

شده هستم.........

این دیالوگ همراه با نگاه معنا دار او به صومعه ی

بالای تپه است . ما تصویرسیاهی از صومعه را

می بینیم . به راستی تناسب بین نفرین و

کلیسا از کدامین جنس است و القاگر کدامین معنی ؟

حنا تصمیم می گیرد به صومعه برود . لحظات نزدیک

شدن او به صومعه همراه با همان موسیقی رعب

انگیز است . حنا پرتردید گام بر می دارد . علاوه بر

اینکه نوع حرکت دوربین هم با ما حرف می زند .

دوربین حنا را در حال نزدیک شدن به کلیسا نشان

می دهد اما از پشت شاخ و برگ درختان و یا از یک

نمای دور که شخصی نزدیک می شود و اضطراب

بیننده را بیشتر می کند و باز هم موسیقی......بینوش

هنگامی که به ورودی کلیسا می رسد پشت

حصار جلوی مرداب درنگ کوتاهی داردگویا

هنوز تردید دارد .

او هنوز از حصار رد نشده و وارد زندان . اما

وصف حال او پس از عبور از حصار و ورود به

کلیسا تصویری از اوست که ما در مرداب می بینیم .

در مدت حضور در کلیسا هم حنا تصمیم می گیرد

از صلیب به عنوان مترسک استفاده کند تا پرندگان

باغچه ی کوچک او را خراب نکنند .

این حواشی هرچند بخش کوچکی از فیلم را شکل

می دهند اما به واقع جزءلاینفک یک اثر

هالیوودی است .

به هر روی این فیلم به واسطه ی7 نشان تقدیری

که دریافت کرده (و شایسته ی آن نبوده)

کریه المنظر تر و بیمارتر از بیمار انگلیسی است .

در پایان گزیده ای از پروتکل های صهیونیست ها که

مصداق بارز دین گریزی می باشد را مرور می کنیم .

باشد که از خیالبافی و نظریه پردازی مبرا شویم …th english..

 

 

 

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ 85/03/07 توسط  |

اثری ازمینگلا که دارای نشانهای افتخار زیادی است.محتوای فیلمنامه دارای نکات جالب ودرعین حال متناقض است.                                                                                                                     

دراین فیلم  که در یک دوره بازگشت به گذشته به بازگویی خاطرات سرگذشت خود می پردازد.

بااینکه اکثرا بازگشت به گذشته نقبی به زندگی گذشته شخصیت است می توان ازآن به عنوان آماده سازی بیننده برای صحنه های آینده رمان نیز استفاده کرد.فیلمنامه نویسان اغلب حادثه زمان حال داستان را متوقف می کنند

 تا مدت زمانی بگذردوشخصیت دوباره باحوادث جدیدی روبرو شود.امادراین فاصله که زندگی شخصیت در

حال سکون است گیراترین شگرد استفاده از بازگشت به گذشته است.باری هنگامی که شخصیت درزمان حال داستان دروضعیتی ساکن(مثلا دربستربیماری)قرار میگیردنویسنده اغلب از بازگشت به گذشته پرتحرک وتوام باحادثه استفاده میکند.

از خیلی چیزها میخواهدبه ما بگویدیابه عبارت بهتر داستان پردازی میکند مثلا اینکه  اوتاپای جان عشقش را دوست داشت وبخاطراوخیلی چیزها راقربانی نمود واز آنها گذشت شایداین راعصاره اصلی این فیلم باشد.مادراین جا یک مطلب پیرامون ایجاد دیدگاه ناصحیح درباره اسلام ورویکرد واقعا سطحی نسبت به قوانین قضایی آن ازمنظر حقوقی ارائه می کنیم.

ازآنجا که کاترین معشوقه بیمار انگلیسی در نامزد جوزف      بیمار انگلیسی

است یک اصل تناقض اصلی در خود این عشق است که در یک دل دو محبت نمی گنجد.وقتی این هوس درقالب اظهار تمایل به بیان عواطف وتشریک علایق با بیمارانگلیسی درمیان گذاشته میشود بیننده برسردوراهی می ماند که چه کند ودرجایی دیگر وقتی سربازی ازنیروهای حاضردرجبهه وقتی مشخص می شود که

 با یک زن شوهر دار رابطه دوستی چیده باحالت

توهین آمیزی مورد ضرب وجرح فرمانده قرار

میگیرد و دوست دختر اونیز مجازات میگردد اینجا

 نکته جالبی که واقعا وصله ناجوری برای این فیلم

 است ازسوی فرمانده بدین شکل گفته میشود که دختر پرستار محجبه ای  راصدا می زند وباهمان حالت خشم وغضب ازاومی پرسد که مجازات زنا با زن همسر دار در اسلام چیست وتیغ تیزی را در حالتی که با داد و فریاد میگوید قطع دستان به دختر محجبه مسلمان داده ووی راوادار به قطع انگشتان دست جوان میکند اوج نفرت بیننده ازاسلام پیش می اید این چه دینی است ...دراینجا بایک پرداخت ماهرانه گویا عمل منکر آنها معروف جلوه گر میشود که دریک فریم خشونت دختر جوان مسلمان وبرخورد فرمانده  که او را وادار به چنین کاری کرده کلا او را تبرئه میکند این عشق نافرجام بیمار انگلیسی را نیز در خود هضم میکند بیمار انگلیسی و آن جوان پس ازمدتها تحمل مشقات به هم می رسند...پرسشی که در اینجا ذهن مرا مشغول ساخته این است که آیا نام عشق مقدس را برعشق بیمار انگلیسی نسبت به کاترین می توان نهاد؟ اگر از جلوه های صحنه پردازی وبهره برداری از ظرفیتهای تصویری نیز بخواهیم یک ارزیابی از فضای فیلم نسبت به اسلام بدست آوریم شاید بد نباشد صحنه ای که کاترین را در بازار مسلمانان درحال عبور از کنار زنان مسلمانی که تنها چشمان انها پیداست نشان می دهد که دراینجا نیز گویی توصیف نادرستی ازحجاب زن مسلمان بیان شده است.

نوشته شده در تاريخ 85/03/05 توسط  |

این نوشت یک باز نگری است به« بید مجنون» محصول سال 83 سازمان سینمایی سوره.

ساخته تحسین برانگیز مجیدمجیدی مؤلف آثار" پدر" "رنگ خدا""بچه های آسمان"و"باران"و"بید مجنون"پرویز پرستویی

همانطور که از اخبار مطلع شدید اخیرا "بچه های آسمان"همراه با تصویربه عنوان متن قسمتی از

کتاب مدرسهﻯ بچه های ژاپنی شده است.سه شنبه22/1/85 در دانشگاه صنعتی شاهرود در تالار شقایق ها یک گرد همایی دوستانه بود-البته با سرو صدا با حضور منتقد ونویسنده محبوب " رضا درستکار"دربارهﻯ"بید مجنون" .

رضا درستکار:"فیلم میگوید که شما در محیط چیزی نمی بینید دیدن وندیدن چیزی است وبصیرت چیز دیگر"بید مجنون"نمایش حیرانی انسان است وسست پیمانی او در دنیا. آغاز فیلم آن هنگام است که یوسف(آدم)  بالقوه وجود انسانی دارد اما نابیناست. یوسف استحقاق خود را بیشتر از عالمی که در آن می زید‘میداند .در یک نمای زیبا- کنار

حوض در تصویر آب -که نماینده روح  وذات یوسف است-با خدا میگوید :خدایا به من بینایی(حیات)

 ببخش‘من بیشتر از دیگران (دیگرموجودات)قدر نور را میدانم. تصویر درآب پر موج وتشویش

است وبرگهای شاخه درختی  مجنون وار بر تصویر یوسف می لرزد واین پیش گویی مجیدی است.

خداوند به یوسف بینایی می بخشد(البته وام داری تکنولوژیک سلامت‘ حاشیه ایست که در این

 مقال نمی گنجد) ویوسف از دنیای عدم به دنیای وجود که برزنگاه آزمایش اوست پا مینهد تا آنچه

 بالقوه داشت بر خودش به -صورتی بالفعل آشکار شود خداوند یوسف را به دنیا می آورد تا خودش را ببیند.

(حس باصره به عنوان اولین وجذاب ترین احساس آدمی دربیدمجنون نماینده از نعمت ها واستعداد هایی

است که انسان مادی آرزوی داشتن آنها را دارد)

تاریکی در روشنایی‘ظلمت وبینایی ونادانی ودانایی از خصایل پارادوکسیال روایت مجیدی است.

یوسف علیرغم اینکه استاد دانشگاه است٬دنیا را در سطح تماشا می کند.جذب زیبایی های صورت آدم ها

 می شود زندگی قبلی خود را عمری به هدررفته می داند وبینایی برایش عقده ای شده که تا مجال دیدن یافته

 فقط می خواهد ببیند وببیند.

مجیدی در یک سکانس زیبا با دیالوگ وبازی این معنی را به تصویر کشیده است.دختر بچه خرد سال

یوسف در تنهایی او نشسته است وبا پدرش کنار میز نقاشی به گپ مشغول اند.او برای یوسف مثل

فرشته ای می ماند.دختر بچه درباره ماهی های خانه شان حرف می زند:بابا٬بابا... یک ماهیه ای تازه

اومده٬این جوری آب می خوره٬هاپ...هاپ(دهانش را زیاد باز می کند)اون ماهی قدیمیه این جوری آب

می خوره٬موچ....موچ(دهانش را مثل ماهی کوچولو جمع می کند) دیدن وزیاد دیدن هوسناک یوسف به

 چشم چرانی شبیه شده است.او فقط می بیند ودیگر نه..

برای چشم های تازه باز شده اش دیگر همسرش زیبا نیست زیبایی برای یوسف تعریف جدیدی یافته است

 که گذشت وفداکاری یک عمر همسرش -که قبلا او را یک فرشته می دانست- زیبایی محسوب نمی شود.

هماهنگی ساختار ومحتوا از نقاط قوت فیلم است.پرویز پرستویی ظاهر آشفته ونامرتبی دارد عینک ته

 استکانی که صورت اورا فتوژنیک کرده است. وجوه متناقض نما(پارا دوکسیال) ٬تصاویر ودقت در

 نام گذاری تصاویر برداشت شده جادویی به مدیریت "محمود کلاری"که بر قدرت درام افزوده است.

سکانس کنسرت پری وبعد نماهای خیابان٬جاروب یوسف از شیشهﻰ نگاه بارانی رویا. دور شدن

آنها از همدیگرو نمایش حقارت یوسف دریک نمای لانگ شات نمونه ای از درام "بید مجنون" است.

مادر بزرگ آرمیده در       بیمارستان در جامه ای سپید در نگاه لرزان عینک و مادر بزرگِ شکسته٬

تصویر جالب دیگری است. سکانس     آتش گرفتن زندان یوسف با نمایش آسمان پر ستاره دودآلود روان

او و سوختن هر آنچه خاطراتش  وتصاویر    جادویی پرواز کاغذ پاره ها ودوده های سوخته در باد. 

 فیلم برداری در حوض ٬ کادر بندی و…از دیگر نمونه    تصاویر بدیع وزیبای

 تصویر برداران"بیدمجنون"است.

مجیدی بر روی رنگ ها دقیق بوده است(بازی با سیاه و سفید). آغاز فیلم ”رویا" همیشه سفید پوش است.

تا آنجا که به بدرقه ی یوسف میرود. حتی گل هایی را هم که رویا همیشه برای یوسف می آورد و در فیلم

نشانه ی رویا می شود سفیدند. یوسف آنقدر ناشایست از عهده ی آزمایش الهی بر می آید که نه تنها خود

بلکه اطرافش را هم سیاه میکند. رویا بعد از اینکه شخصیت جدید یوسف برایش بی شائبه نمایان میشود

سیاه پوشیده است. رویا سیاه پوش  - به قهر – به خانه ی مادرش می رود. مادرش مانتوی بلند و سفیدی

 دارد این دو همدیگر را آغوش می گیرند. مادر بزرگ به خانه ی یوسف میرود سیاه و سفید بر تن دارد.

بعد از کشمکش  وقتی از در خانه خارج می شود تمام سیاه پوش شده است. دوربین در یک نمای به یاد

 ماندنی (از یوسف) زندگی  را گذار از سیاهی ها و سفیدی های صفحه ی شطرنج معرفی می کند.

گذشته از همه ی اینها هرچند درنقد اعتقاد به وجوب انبقاد ندارم اما بعضی جاها برایم ملال آور بود.

یکی از سکانس هایی که بحث برانگیز هم شده بود سکانس به دنبال رفتن یوسف است که بی مهابا یک

همسایه – به اصطلاح خاله زنک – خودش را بدون دعوت وارد تصویر کرده وشرح احوال وآدرس

همسایه را میدهد.این"خاله زنک همسایه" اتفاقا" از پیرزن های محجوب یک چشمی هم میباشد. این

 حجاب و خاله زنکی- وجه پارادوکسیکال – البته با روایت فیلم سازگاری دارد. آنچه ملال انگیز است

برداشت دیگر گونه ی مخاطبین است.(یادم می آید در سینما بچه ها می خندیدند)که برخی نه این

 یکنوایی (هارمونی) پارادوکسیکال روایت را بلکه مهجوری و زنگار سنت حجاب را برداشت کردند.

بنده به شخصه در نمایش اول متوجه هم نَشده بودم اما با توجه به بازخورد اجتماعی  در نمایش بعدی که

 فیلم را دیدم گفتم چه خوب می شد اگر مجیدی معنای عالیه و کلی گرای هستی شناسانه ی خود را منحرف

 نمیشد واینجا مضمون اصلی فیلم را فدای جزیی نگری نمیکرد.البته با توجه به محیط  که احتمال چنین

 بازتابی را نیز میشد تخمین زد. حال انکه محوریت موضوع و یک گانگی از امتیازات آثارهنری است.

چه این حاشیه مخاطبین شاید منفی گرا یا محتاط را از احساس هستی شناسانه و معنای فیلم بیرون آورد و

حسن تاثیر فیلم را مخدوش کند.

از دیگر نکات به زعم بنده ملال آور فیلم داستان پردازی ضعیف وگاه نمایش کسالت آور آن است که بید

مجنون را از شاهکار به یک اثر نمایشی خوب تقلیل داده است.

بید مجنون که نه فقط برای مخاطبین حرفه ای بلکه برای طیف گسترده ای از مخاطبین جهانی است اگر در

 مدت زمان (time) بلندی از فیلم فقط با درام و تصاویر نمایشی صرف و هنرمندپسند پیش رود برای

 عامه ملال انگیز خواهد بود. چه آنکه لذت تصاویر دراماتیک هم برای تکرارهای دوم و سوم _دوباره

 دیدن فیلم_ به دلیل از بین رفتن شوق کشف اولیه کمرنگ خواهند شد و ممکن است مثلا سکانس کنسرت

 پری که در نمایش اول بسیار جذاب بوده در دیدارهای ثانوی حتی برای حرفه ای ها هم بدون کشف و

 تکراری می باشد.

اما دوست دارم در مورد آقا مرتضی _ که او هم پارادوکسیکال است_ صحبت کنم. آقا مرتضی که

به قول بینندگان حتی نوارضبط را هم نمی داند چیست، او بر خلاف یوسف که استاد دانشگاه است از

 کوری به بینایی رهنمون است و یوسف از بینایی به کوری. آقا مرتضی مثل درخت گردو استوار

 است و یوسف مثل بید مجنون آواره. بعد از اینکه در سکانس زیبای آتش گرفتن دنیای یوسف، یوسف

نامه آقا مرتضی را می خواند ... سلام، آقا یوسف... من اینجا باغی را پیدا کرده ام که پر از درخت گردو

 است، شما چطور بید مجنون خود را پیدا کرده ای ... . یوسف می فهمد که خودش را پیدا نکرده است و

 منفعت و مشیت حقیقی او در همان است که بوده. یوسف می فهمد که قدر نور را ندانسته

عسی ان تکرهوا  شیئا وهو خیر لکم

عسی  ان  تحبوا  شیئا و هو شر لکمبید مجنون

  

در سکانس پایانی یوسف نابینا است. در خانه اش کنار حوض آب خدا را

سجده می کند، ناتوانی اش را می نالد و از او فرصتی دوباره می خواهد،

 مثل همه ما که یک روز فرصتی دوباره خواهیم خواست ( چه بسا

که این همان فرصت دوباره باشد وما همچنان همان که بوده  ایم به امید

فرصتی دوباره و شاید این همان فرصت دوباره باشد. اما خدا به

 یوسف فرصتی دوباره راهم می دهد. مورچه ای که مثل یوسف قبلا از

 راست به چپ می رفت این بار به راست... راهی که جایگاه اولی و

 آخری اوست و همان نیستانی است که ازآن دور مانده رهنمون می شود.

و این قدرت سینما است که به جای تجربه، در ساعتی تجربه ای را به

 ما یاد آوری می کند (ذکر) که اگرما فیلم را ببینیم. همان گون است که نا بینایی مان را دیده باشیم و

 از سکانس آخر به بعد زندگی را شروع کنیم.

 

درباره وبلاگ

سینما و تلویزیون ظرف‌هایی تهی هستند كه هر مظروفی را می‌پذیرند.
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
Blog Skin